ابزار وبلاگ نويسي

۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

خفه ی مان کردند❤

در #جوانی تا پر گشودیم از قفس ها سر در آوردیم
غلط کردیم به شوق باغ ، گویا پر در آوردیم

دهان تا باز کردیم مُنکران خفه ی مان، کردند
غزل گفتیم، گمان کردند پیغمبر در آوردیم

اگر شمشیر عریان پیشِ رويمان بود خندیدیم
جهانِ سخت را آسان گرفتیم، تیغ برگلو درآوردیم

درختی ساده بودیم، آری جفای باغبانم را،
هرس پنداشتیم، پس شاخه ای دیگر در آوردیم!

به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتیم تا بیاساییم
غم از هرسو که آمد بر سرمان، ساغر در آوردیم

نداریم عادتِ منت کشیدن، حالِ ما خوب است
زِبس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردیم

زِ عُمرِ رفته آهی مانده،  بر آیینه ی جانمان
طلا در کوره کردیم، مُشتِ خاکستر درآوردیم