از مـــردمِ ایـن شـهـر ، دلــم مـی گیرد
جــان می کـنَد اینجـا ، نفـسـم می گیرد!
از عشـق نپـرسید که او هـم رفتَـست ؛
" از سنگ دلـی ها که خبـر می گیرد؟"
ایـن آیـنـه انگار بـه " تـن " آلـودست،
خسـتم ز دروغـی که بـه بَـر می گیرد!
از " چـشـم چـرانیِّ " زمـیـن بـیـزارم
این قصه که هر لحظه ز سَر می گیرد!
اینجـا هـمـه در دوز و کلـک اسـتـادنـد؛
هــر کس که نداند ، مَـرضَش می گیرد!
بـازارِ سیـاهیست که چون سیـرت رفت
این صـورتِ زیـبـا عـوضَش می گیرد!