خواستي تا گله از اين غم جانكاه كنم
نفسي مانده مگر تا ز غمت آه كنم ؟
تو هماني كه بنا بود كبوتر كه شدم
سفري دور به همراه تو تا ماه كنم
امشب اما سر پرواز ندارم ، بايد
دستِ احساس تو را از دلم كوتاه كنم
بايد امشب بروم بر سر يك عشقِ دگر
شهر را از دردِ مانده یٍ عشقِ تو آگاه كنم !