#عصرگمشده_ها☀
قبل ترها، همدیگر را میدیدم بعد تلفن آمد.
دست ها...... همدیگر را گم کردند.
اغوش ها.....هم همینطور.
_گم_شدیم و فقط ماند صدا.......
گرمای نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر،اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم.....بوسه را...... بغل را مینوشتیم.
گاهی هم،همدیگر را #نفس خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم....بجایش،صورتک ها رو برای هم
میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
بزبان ما.... یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
تا اینکه چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود...
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و #نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمات..
من نمیخواهم کلمات را از دست بدهم.
این آخرین چیز است..
قبل ترها، همدیگر را میدیدم بعد تلفن آمد.
دست ها...... همدیگر را گم کردند.
اغوش ها.....هم همینطور.
_گم_شدیم و فقط ماند صدا.......
گرمای نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر،اس ام اس آمد.
صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم.....بوسه را...... بغل را مینوشتیم.
گاهی هم،همدیگر را #نفس خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
دیگر کمتر مینوشتیم....بجایش،صورتک ها رو برای هم
میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
بزبان ما.... یا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
تا اینکه چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.
تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود...
یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت.
همان موقع عضویتم را لغو کردم...
ما دست و #نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی کلمات..
من نمیخواهم کلمات را از دست بدهم.
این آخرین چیز است..